|
نویسنده administrator
|
|
Monday, 26 September 2011 04:59 |
|

جوجهپنگوئن برهنهای که در آکواریوم لیائونینگ چین از سوی والدینش طرد شده و در حال مرگ بود، با تلاش کارشناسان آکواریوم توانست سلامت خود را بازیابد و با رشد پرهایش دوباره به گروه پنگوئنها برگردد.
|
|
Last Updated ( Monday, 26 September 2011 05:15 )
|
|
|
نویسنده administrator
|
|
Tuesday, 03 August 2010 10:36 |
|
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید |
|
Last Updated ( Tuesday, 03 August 2010 10:51 )
|
|
نویسنده administrator
|
|
Thursday, 08 April 2010 10:03 |
|
هر ساله با فرارسیدن نوروز باستانی، شاهد پخش سریالهایی هستیم که هر یک در قالبی خاص و اغلب طنز، به روایت قصه و داستان خود میپردازند. مجموعه تلویزیونی «چاردیواری» نوروز امسال میهمان خانههای مردم بود و با زبان طنز گوشه ای از مشکلات جوانان را بازگو کرد. «سیروس مقدم» کارگردان این سریال دو سال پیش با مجموعه «پیامک از دیار باقی» در ایام عید میهمان تلویزیون بود. در فرصتی که دست داد با بازیگران سریال «چاردیواری» به گفت وگو نشستیم که آنها نیز پاسخ گوی سوالاتمان بودند. |
|
نویسنده administrator
|
|
Thursday, 08 April 2010 10:01 |
|
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسندهاش مشخص نیست |
|
نویسنده administrator
|
|
Monday, 05 April 2010 12:20 |
|
از دکه میفروشی که زدم بیرون، به نیمه شب چیزی نمانده بود. کتم را انداختم رو دستم، کراواتم را گذاشتم تو جیبم و دکمههای پیراهنم را گشودم.
گرمی میخانه ار تنم بیرون زد و عرق رو پیشانیم خشکید. سرتاسر خیابان را نگاه کردم، پرنده پر نمیزد. چراغها، لابهلای شاخههای درختان نشسته بود. |
|
نویسنده administrator
|
|
Thursday, 01 April 2010 11:24 |
رضا خان که در سال ۱۳۰۴ شمسی، با خلع احمدشاه از سلطنت و انقراض قاجاریه به سلطنت رسید در ده سال نخست سلطنت خود تغییر عمده ای در زندگی زن ایرانی به وجود نیاورد.
|
|
نویسنده administrator
|
|
Tuesday, 23 March 2010 14:24 |
|
يك روز كارمند پستي كه به نامههايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي ميكرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامهاي به خدا |
|
نویسنده administrator
|
|
Wednesday, 17 March 2010 11:30 |
تو را از رویِ صورتش كنار زد. سر برگرداند و به ساعت، كه رویِ میزبود، نگاه كرد. ساعتِ دوازدهِ ظهر بود. دو شاخة تلفن را، كه بالایِ سرشبود، وصل كرد. پا شد دستش را به دیوار گرفت. یك لحظه چشمهایش رابست. پردة پنجره را كنار زد به كوههایِ دوردست نگاه كرد. هوا ابری بودو باد میوزید. اجاقِ گازی را روشن كرد و كتری را، كه تا نیمه آب داشت،رویِ شعله گذاشت. رفت تویِ حمام و شیرِ آبِ گرمِ دوش را باز كرد. صبركرد تا بخارْ هوایِ حمام را گرم كند. بعد لباسهایش را درآورد و زیرِ دوشرفت و به گردن و دستها و صورتش صابون مالید. با كفِ دستِ راستش،كه صابونی بود، سطحِ بخارگرفتة آینة بالایِ دستشویی را كفآلود كرد وبعد كفی آب رویِ آینه پاشید. به زیرِ چشمهایش، كه گود افتاده و كبودشده بود، نگاه كرد. با فرچه به صورتش صابون زد و ریشش را تراشید. وقتی حوله رویِ دوش از حمام بیرون میآمد زنگِ درِ خانه، سه بار، بهصدا درآمد. پتو را، كه رویِ زمین بود، تا زد و رویِ دشك انداخت و دشك را با پتو و بالش برداشت بُرد به اتاقی كه تختِ چوبیِ باریكی در آنبود. دشك را رویِ تخت انداخت و باز زنگ به صدا درآمد؛ سه بار پشتِسرِ هم. گوشیِ دربازكُنِ برقی را برداشت.
|
|
نویسنده administrator
|
|
Monday, 01 March 2010 14:52 |
|
اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات ذیل می گذراند: - کجا داری میری؟ |
|
Last Updated ( Monday, 01 March 2010 14:57 )
|
|
|
|
|
<< Start < Prev 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 Next > End >>
|
|
Page 1 of 18 |